اولین هیچهایک

بعد از شنیدن کلی آیه یاس در مورد هیچ هایک تو اندونزی، بدون هیچ تجربه ای قرار شد بزنیم به جاده.
کلا اومدیم اینجا هیچ هایک کنیم، نمیشه، نداریم.
رسیدیم سر یه هزار راهی تو خروجی شهر، که گوگل مپ هم گیج شده بود.
تا یادم نرفته، اینجا فرمون ماشینا سمت راسته، پس جاده ها برعکس ایرانه، آدم نمی فهمه داره میره یا میاد!!!!
حدس زدیم که فلان جاده، داره میره سمت بندونگ. راه افتادیم تا به یه جایی برسیم که بشه رفت اون سمت خیابون، طبق عادتمون، تو لاین برعکس بودیم.
نیم ساعتی تو آفتاب استوایی راه رفتیم تا رسیدیم به یه پل ماشین رو، از یه تپه بالا رفتیم که بریم اون سمت.
آخ نمیشه رفت منطقه نظامیه!!! باید برگردیم سر نقطه اول.
برگشتیم سر جای اولمون.
حالا کجا؟ یه حدس دیگه.
راه افتادیم به سمت یه دوراهی دیگه. حالا هیچکسم انگلیسی بلد نیست. همه هم می خوان کمک کنن، میگن باید بری ایستگاه اتوبوس. حالا بیا و بگو می خوایم هیچ کنیم. خودمونم هنوز نمی دونیم میشه یا نه!!!!
رو پل بودیم که پلیس رسید. انگلیسی بلد نبودن.
با اشاره گفتن: کجا؟
گفتیم: بندونگ
گفتن: این راه نه. باید برگردید سر نقطه اول
خلاصه 2 ساعت زیر آفتاب داغ، هی یه مسیر رو رفتیم و بعد گفتیم نه، این راه به جایی نمیرسه و برگشتیم سر نقطه اول.

ملتم که میخ ما شده بودن. ما می خندیدیم، اونا می خندیدن.
آخر سر رفتیم همونجا که پلیس گفته بود: اونجا نمیشه.
نوشته bandong رو در اوردیم و کمتر از 2 دقیقه یه تویوتا جلومون وایساد.
از جاشوا خواسته بودیم که برامون به اندونزیایی بنویسه:
ما مسافرایی از ایرانیم، که می خوایم کشور زیبای شما رو ببینیم ولی بودجه برای حمل و نقل نداریم، اگه مسیرتون با ما یکیه خوشحال میشیم ما رو برسونید.
متن رو با یه لبخند گنده نشون دادیم. اونم با یه لبخند گنده، گفت بپرین بالا.
سوار شدیم.
اسم راننده agam بود و انگلیسی هم بلد بود. داشت میرفت دختر شو از مدرسه ببره خونه. مدرسه تو bekasi بود. گفت: خیلی دوست داشتم تا بندونگ برسونمتون ولی مدرسه دخترم دیر میشه. از بکاسی می تونید با یه ماشین دیگه برید بندونگ.

بکاسی، کرجه جاکارتاست. ترافیکها ترافیک. وسط اتوبانم پر دست فروش که میوه و بادوم زمینی و آب می فروشن.
رسیدیم بکاسی، اولین عکس هیچ هایکیمونو گرفتیم و با یه لبخند گنده دیگه خدافظی کردیم و رفتیم اونور خیابون که بریم بندونگ.
تا بندونگ 4 ساعت راه داشتیم.
رسیدیم اونور خیابون، نوشتمون رو در اوردیم و داشتیم می گفتیم یعنی باز به این سرعت، ماشین گیرمون میاد؟
داشتیم می خندیدیم، که دیدیم یه هیوندا شاسی داره دنده عقب می گیره ، یه دختری هم داره میگه بیاید.
مگه میشه؟ مگه داریم؟ کی رد شدی؟ کی مارو دیدی؟
یه زن و شوهر بودن که داشتن میرفتن، به دهشون برای دیدن خانوادشون. از بندونگ رد میشدن و مارو رسوندن بندونگ.

داستان بندونگ رو بخونید، فرهنگ بعضی قسمتای اندونزی خیلی عجیبه….

‏3 دیدگاه در نوشته‌ی “اولین هیچهایک

  1. روشنی

    سلام
    تمام خاطرات شما رو خوندم و لذت بردم امیدوارم فرصتی دست بدهد که از تجربه هاتون بیشتر استفاده کنیم .ممنون ادامه بدید نوشتن رو که دست به قلمتون هم عالیه .آرزوی سفرهای زیبا و لذت بخش براتون دارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *