بارون بارونه زمینا تر میشه

صبح خونه ی هریتس از خواب بلند شدیم، قرار بود بریم به یه کوه آتشفشان که نزدیک خونش بود. هریتس گفته بود ورودیش حدود 5 هزار تومنه و نزدیک همون کوه یه چشمه آب داغ هست که 24 ساعته بازه و ورودیه اونم حدود 6 هزار تومنه. ماهم با خوشحالی مایو و حوله برداشتیم که بعد از کوه بریم آبگرم و حالشو ببریم.
حدودا ساعت 10 صبح، هریتس و دوستش بینتنگ با موتورهاشون مارو رسوندن به ایستگاه مینی بوسی که میتونستیم باهاش بریم دامنه کوه. اولین تجربه موتور سواریمون بود. از موتور همیشه میترسیدیم، اما خیلی آروم و خوب میروندن و حس کردن باد جالب بود. خلاصه سوار مینی بوس شدیم و دامنه کوه پیاده شدیم. گوگل مپ زده بود 2 ساعت پیاده روی داریم تا بالای کوه. شروع کردیم به راه رفتن، شیب کوه خیلی کم بود، منظره هم محشر بود. دوطرف راه، پر بود از درختهای بلند و گل و بوته. ماهم هیجانزده مشغول عکس گرفتن بودیم.

ساعت از 12 گذشته بود و ما فقط چهل دقیقه از راه رو رفته بودیم که یه دفعه صدای رعد و برق اومد و بلافاصه بارون اومد. ما سریع دوربین و موبایلهارو قلاف کردیم و بارونی هارو پوشیدیم. بارون لحظه به لحظه بیشتر میشد و اصلا شوخی بردار نبود و راه پر شده بود از آب، انگار توی رودخونه راه میرفتیم، کفشامون پر از آب شده بود، شلوارامون هم خیس، اما سرد نبود، یه جورایی انگار تنگه واشی بود. داشتیم میترسیدیم کم کم، هم اینکه هیچ آدمی اون دوروبر نبود و هم بارون خیلی ناجور میومد و میترسیدیم سیل بشه. ولی به روی خودمون نیوردیم و ادامه دادیم. انصافا تجربه جالب و جدیدی بود، راه رفتن تو بارون شدید، تو راهی فوق العاده قشنگ.
بالاخره چند نفری رو تو راه دیدیم و راهنماییمون کردند که راه رو درست بریم و بعد از سه ساعت راه رفتن رسیدیم به بالای کوه.
قبل از قله کوه و دریاچه ی آتشفشان، یه ورودی بود که باید پول میدادیم. با خوشحالی که بالاخره رسیدیم، رفتیم بلیط بخریم که شوکه شدیم. ورودی واسه بومی ها 20،000 روپیه بود و واسه توریست ها 200،000. یعنی حدودا نفری 60 هزار تومن. هریتس راست میگفت ورودی 6 هزار بود، اما واسه بومی ها. واقعا بی انصافی بود، آخه ده برابر تفاوت؟ ماهم نمیدونستیم چیکار کنیم، بودجه ای که از اول سفر برای خودمون تعیین کرده بودیم، روزانه نفری ماکزیمم 50 هزار تومن بود، که باید با این پول نهار و شام و هرخریدی که داریم رو انجام بدیم و هیچ جوره نمیشد یه دفعه 120 هزار تومن بدیم، حساب کتابمون بهم میریخت 😐 سعی کردم مخ نگهبان رو بزنم که بزاره با پول کمتر وارد بشیم اما اصلا راه نداشت، انگلیسی هم اصلا بلد نبود، برا همین با ناراحتی بیخیالش شدیم. بارون همچنان به شدت میبارید و فکر اینکه بخوایم سه ساعت برگردیم تو بارون بدون اینکه قله و دریاچه رو ببینیم، اصلا خوشایند نبود. خلاصه چاره ای نبود و برگشتیم.

گفتیم از راه ماشین رو برگردیم شاید بتونیم با یه ماشینی چیزی برگردیم. بعد از نیم ساعت یه وانت سوارمون کرد و یه مقدار از راه رو کم کرد، اما پشت وانت به لطف باد و بارون هوا خیلی سرد بود و داشتیم یخ میکردیم. دوباره راه رفتیم تا به خیابون اصلی رسیدیم و اونجا تونستیم سوار مینی بوس بشیم که برگردیم به نزدیکای خونه هریتس. ساعت 5 بعد از ظهر رسیدیم تو شهر، گشنه بودیم، نه نهار خورده بودیم نه صبحونه، یخ کرده دنبال یه رستوران میگشتیم که چشممون خورد به یه رستوران شیک و بزرگ که رو درش انگار یه سری حروف چینی نوشته بودن، ماهم گفتیم بریم غذای چینی امتحان کنیم که اتفاقات جالبی افتاد توی رستوران. در مورد رستوران چینی و غذاش توی مقاله ی بعدی میتونید بخونید…

‏2 دیدگاه در نوشته‌ی “بارون بارونه زمینا تر میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *