فرا هیچهایک

تو شهر سولو بودیم و واسه اینکه بریم خارج شهر برای هیچ هایک، یا باید 2 ساعت با کوله 20 کیلویی پیاده میرفتیم که بعد 15 دقیقه دیدیم نشدنیه. تاکسی هم که گرونه.

 کاسه چه کنم، چه کنممون رو هم که ایران جا گذاشتیم.
گفتیم بیا تو همین داخل شهر هیچهایک رو امتحان کنیم، از خیابونی که مستقیم میره به مقصدمون.
اصلا شدنیه؟
مشکل اول اینه که همه می خوان بدونن چی غلطی داری میکنی؟!!!
از موتور و دوچرخه و بچه مدرسه ای و زن و مرد و پیر و جوان دوره ات میکنن.حالا بیا توضیح بده!!! هی میگن باس باید بری فلان جا، میگی باس نه!!! مرسی
یکم با هم حرف میزنن بعد میگن بابا این شاسگولا حتما نمیدونن باس چیه. پانتومیمش رو در میارن، باز میگی باس نه.
تازه یه نامه به اندونزیایی هم داریم که گفته هیچهایک چیه. اونو که نشون میدیم، یه نگاهی میکنن به این مضمون که: اسکولی؟
باز میگن باس؟
اینجاست که یاد می گیری صبور باشی و باز به کسایی که می خوان کمکت کنن، با لبخند بگی باس نه.
و تو همین گیر و داره که یهو یه ماشین وای میسته، و همه انگشت به دهن میگن: آها باس نه.
خلاصه شدنی بود و ده دقیقه ای سوار یه تویوتا که یه خانواده 4نفری بودن، شدیم.
بعد از حرفای معمولی و خوش وبش. یه جا راننده گفت: اینجا مغازه منه.
یکم گذشت، پرسیدم: مغازه اینجاست، خونه تو شهر مقصدمونه؟
گفت: نه
گفتم: پس دارید میرید تعطیلات؟
گفت: نه
با خودم گفتم خب حتما نمی خواد بگه کجا میره، بیخیال شم.
بعد چند دقیقه، فضولیه قلقلکم داد. گفتم پس کجا دارید میرید؟
گفت: هیچ جا، شمارو دیدیدم، گفتیم برسونیمتون!!!!!
اینجا بود که خشتک دریدیم. مگه میشه؟
بله مارو رسوندن و دور زدن و تو افق محو شدن.
ولی هیچ موقع، هیچ جای دنیا، با همه زشتیا و تجربه های بد، محاله این خوبی و محبت یادم بره.
اینجاست که میگن هیچهایک فقط مفتی سواری نیست.
اینجاست که وقتی آدمای دور وبر ازم میپرسیدن چرا اینارو هاست(مهمون) میکنی تو خونت؟ چیزی بهت می ماسه؟
جواب خیلی چیزا بود ولی دوتاش خیلی مهمه.
اول اینکه، تجربه و اعتبار خیلی بیشتر از پول می ارزه و واسه آدم دوام داره.
دوم اینکه، با این کار، دنیایی که خود من دارم توش زندگی می کنم جای قشنگتری میشه. نه واسه اینکه، من خیلی آدم خیر خواهیم. نه من خیلی هم خودخواهم. دنیای قشنگتری واسه خودم می خوام، پس واسه دنیای قشنگ خودم یه قدم برمیدارم و یه جا تو اندونزی، اون قشنگیرو از دجله بر میدارم.
ولی باز از اونجا باید هیچ می کردیم به مقصد بعدی.
باز جریان توضیح دادن بود، که یه ماشین سریع ایستاد و وقت توضیح برای اهالی نداشتیم.
یه مرد حدودا 50 60 ساله با دو تا نوه.

 بعد چهار ساعت رسیدیم به شهرش. گفت بریم غذا بزنیم، اینجا یه غذای معروف داریم.
گفتیم بریم.
جوجه کباب خودمون رو تصور کنید با سس بادوم زمینی. با حال بود.هر چی کردیم گفت نه مهمون منید.

خلاصه غذامونو حساب کرد. بعد گفت: بریم دیدنی های شهر رو هم نشونتون بدم.


واقعا، این، فرا هیچهایک بود.
و حالا میفهمم، وقتی مارک می گفت، دزدی یه اتفاقه، یعنی چی.
ممکنه اتفاقای بدی هم برامون بیفته. مثل خراب شدن لب تاپمون، یا شاید هم کسی چیزی ازمون بدزده. ولی تو این دنیا میشه گفت: خوب اتفاق بوده دیگه و همه جا ممکنه بیافته، بگذریم…..

‏3 دیدگاه در نوشته‌ی “فرا هیچهایک

  1. جواد

    درود به هر دوی شما
    همینطور با قدرت ادامه بدین
    راستی فونت سایتتون خوب نیست (اندازه و نوع فونت) چشم من که اذیت شد! (در مقایسه با سایت سبکتر و سیزدهم)…. صرف نظر از مطالب سایت و زحمتی که میکشید برای اینکه مخاطبو تو سایت نگه‌ داره فونت خیلی تاثیر گذاره! البته این نظر منه

    پیشاپیش نوروزتون مباااااارک و سال خیلی خوبی درپیش داشته باشیــد

    1. admin نویسنده

      مرسی جواد جان از نظر و دقتت. باشه اعمال میکنیم. احتمالا تمپلیت هم عوض کنیم به زودی.
      سال نو شما هم مبارک باشه. سال خوبی داشته باشید.

  2. زويا

    سلام پيمان و مژده جون، ممنونم بابت نوشته هاي زيباتون و تجربه هاتون كه كلي از خوندنشون لذت ميبرم و كلي هم ياد ميگيرم ،بخصوص اون قسمت مربوط به بيمه پزشكي كه هرگز به فكرم خطور نميكرد كار كنه، و بخصوص الان كه متاسفانه الان كه ديگه مارك براش مقدور نيست سفرنامه شو منتشر كنه ، داستانهاي شما جايگزين عالي و جذابيه و باعث شدين مسير سفر شما رو به عنوان مقصد بعدي خودم با كوله پشتي انتخاب كنم من قبلا از طريق مارك افتخار آشنايي با مژده جون رو داشتم، بسيار ممنونم ازتون ، كلي خوش باشين و دنيا به كامتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *