مهمان ناخوانده

دیگه دم دمای غروب بود که داشتیم خنده خنده ، بعد از عملیات نا موفق آشپزی با مواد اولیه برنج، آب و یه ماهی کنسرو داغون از محل کمپ تو جنگلهای چیانگ مای برمی گشتیم وصدای غار وغور شکممون صحنه غروب رو غم انگیز کرده بود که یهو دیدم کلی ماشین توی یه پارکینگ پارک کردن.
خب پارکینگه دیگه، چیز عجیبی نیست که باید ماشین توش باشه.
ولی توی تایلند هر جا دیدید شلوغه، حتما یه خبری هست. حالا یا کباب میدن یا خر داغ می کنن، اونش بستگی به شانس داره.
فضولی من، معمولا در مواقع گشنگی گل و حتی در مواقعی دیده شده که گلخونه می کنه.
توی یه حرکت ژانگولری زدم رو ترمز و یه گردنی دراز کردم سمت چپ.
مژده گفت: ها چیه؟
گفتم: خب کلی آدم هست اون تو، حتما یه خبریه، احتمالا باز مراسم یادبود برای شاهه، بریم ببینیم.
راستی تایلندیا، شاه قبلیشونو که تازه هم مرده، خیلی دوست داشتن و یه جورایی می پرستنش و گویا کلی به فقرا و کشاورزا و محیط زیست کمک می کرده و در عوضش از شاه فعلی که پلی بویی بوده واسه خودش، بدشون میاد.
خلاصه گردش کردیم و رفتیم تو.
بعله عکس شاه بود، با پشت زمینه یه سری حیوون، مثل اسب و گاو و گوسفند، توی یه محیط کشاورزی.
به مژده گفتم، حتما باز یادبوده، برو ببین میشه ما هم بریم ببینیم مراسمشونو؟
یه دو دقیقه ای گذشت و دیدم مژده از اون بالا با یه بشقاب تو این دست و یه لیوان تو اون دست، داره میگه بیا بیا چه نشسته ای که….
داخل که شدم، دیدم کلی آدم دور میزا نشستن و مژده هم با کلی غذا نشسته اون جلو تو لژ.
یه سر چرخوندم، دیدم همه تایلندین و فقط توی میز پشت ما دو تا پیر مرد داش مشتی بودن که احتمالا یا اروپایی بودن یا استرالیایی.
به مژده گفتم: ها چیه؟ فهمیدی چه خبره؟
مژده: نمی دونم که، من دیدم غذا میدن ما هم گشنمونه، خب اینا هم محلین، نباید غذا بد باشه. رفتم جلو که بپرسم چه خبره، در لحظه دیدم اینارو دادن دستم. گفتم خب چیه؟ چه خبره اینجا؟ چنده؟
کسی هم انگلیسی بلد نبوده تو غرفه های غذا و فقط گفتن بخور بخور فیری فیری.
خلاصه که ما نشستیم به خوردن، سوسیس و کالباس و بادوم زمینی و اینا و تو این شیش و بش بودیم که خب الان چیه داستان که صاحابش اومد.
گفتیم چه خبره؟ اصلا ما می تونیم اینجا باشیم؟
دست و پا شکسته بهمون فهموند که این یه مهمونیه که برای سال نو تایلندی یه موسسه حمایت از محیط زیست یا دامپزشکی گرفته.
گفت انیمال دکتریم خلاصه همه.
بعد گفت می خواید به ما بپینوندید؟
ما که سرمون رو اندخته بودیم پایین و همین جوری پیوسته بودیم و داشتیم با غذا هم پیوند برقرار می کردیم، گفتیم اگه همه دانپزشکیت، اصلا اجازه هست ما اینجا باشیم تو مهممونی موسسه شما؟
یهو دیدم یه نگاه ازون نگاها که انگار نه، اصلا چه غلطی اینجا می کنید داره میاد طرفمون، که جا خالی دادیم.
طرف اصلا متوجه سوالم نشده بود. گفت فلانی که از جلو میزمون رد میشد رئیسه و رئیسم یه سری تکون داد بهمون و گفت هپی هپی
و ما با خیال راحت هپی شدیم و داشتیم انواع غذاها و نوشیدنی ها رو امتحان می کردیم، که یهو دیدیم یه سری آدم با طبل و دهل یه چیزی مثل تخت گل رو رو شونه هاشون گرفتن و هل هله کنان میارن.
بعد از اون، نوبت مراسم سخنرانی رئیس شد.
و بعدش، هر کدوم از گروهها یه کادویی به رئیس میدادن و عکس یادگاری مینداختن.
یه چیزی مثل ته عروسیای خودمون.
ولی تازه اول داستان بود و گروه ارکستر اومد و رئیس خوند و گفت بزنید قدش و به سلامتی و از این حرفا خلاصه.
رفتیم که خدافظی و تشکر کنیم، اون وسط یکی با خنده اومد جلو و گفت: شنیدم ایرانی اید، پس چرا احمدی نژاد رو رد کردید؟
بماند که جوابمون چی بود ولی چه نشسته اید که محمود، نماد ایران شده، کمم تو کشورای خارجی طرفدار نداره

 

یک دیدگاه در نوشته‌ی “مهمان ناخوانده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *