فیلبند

شنیدن داستان سفرهای گروهی از  تک تک بچه های سفر، به اندازه خود سفر لذت بخشه.

برای سفر فیلبند، چون تعداد زیاد بود، قرار گذاشتیم که بین سفرنامه ها مسابقه بزاریم و بهترین رو انتخاب کنیم. ولی مگه میشد از احساس و قلم زیبای بچه ها گذشت. پس تمام سفرنامه ها رو اینجا می زارم:

علی

من در فیلبند جا مانده ام
نمیدانم از کجاشروع کنم
چون گوشه ای نداشت و همه چیزش گرد بود حتی آدمهایش
در میان هیاهوی ذهنم و اسارت روزمرگی خیزی برداشتم تا نفسی گیرم که حاصلش سفالی بر تاقچه ذهنم شد.
سفالی با رنگ روی آدمهایی از جنس زمین
پاک و بی منت که باورهایشان‌‌ همواره در نقشو نگارهای سفالینه ام‌ تن نازی میکند و طعم‌ زندگی را بر من یاداوری و همواره چون روز میلادم‌ بر ذهنم حک گردید و جاودانه شد .

ناصر

گاهی تلنگری لازم است تا بدانی که این زندگی به طرز بی شرمانه ای کوتاه تر از ان است که تصور میکنی
گاهی باید دل به دریا زد و فارغ از همه ترس ها و باور ها پا به پای انسان های که تا دیروز غریبه بودند نهاد و سر به سفری گذاشت پر از عشق و دوستی.
گاهی…
فیل بند نقطه اغازی بود برای باوری که شاید 32 سال فقط در ذهنم میگذشت و من گمشده در هیا هوی زندگی هیچوقت جرات و توان شروع اش نداشتم.
حس شب اول در جمعی غریب و حس متفاوت روز اخر ،با هر خدا حافظی انگار عزیزی که سال ها میشناسمش را بدرقه میکردم و ترس از اینکه نکند دیگر هرگز نبینمش.
گویی زمان و مکان دست به دست هم داده بودن اند تا ما فارغ از مادیات و جایگاه شغلی در نقطه ای که دریای از ابر می خورشید در کنار هم زنگی کنیم و نه زنده باشیم ،
و ایمان بیاوریم که خدا بزرگ تر از تصور ماست ، فارغ از هر دین و مذهبی
پی نوشت:
باید اعتراف کنم من نیز گاهی به اسمان می نگرم ولی هیچ اسمانی دیگر لذت ان شب ها را برایم ندارد ، لذت نگاه با 41 دوست به اسمانی پر از زیبایی.
دوستان دلتان شاد ،خانه دلتان اباد و چراغتان روشن و امید به دیداری دوباره و وعده ای که هرگز فراموشتان نخواهم کرد .
همه تان را چشم به راهم
شبا هنگام در ان دم که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وز ان دل خستگان راست اندوهی فراوان
همه تان را چشم به راههم ناصر شقاقی

سعید

از كلوتهاي شهداد تا ارتفاعات ماسال،از گرماي گندم بريان تا سرماي اذربايجان،از ازدحام خزر تا بكري هندورابي،از وسعت دشت لوت و درياچه نمك تا تنگي چاه كوه،از تلخي روز شور تا گوارايي چشمه هاي زردكوه ،از امتداد كهكشان راه شيري در دل كوير تا سمفوني پرندگان ميانكاله
همه و همه رو ديدم ولي به اين باور رسيدم چيزي كه سفر رو متفاوت ميكنه مكان نيست،بلكه ادمهاش هستن
گاهي وقتي جايي دعوت ميشم ناخوداگاه ميپرسم كيا هستن ولي به جرّأت ميتونم بگم فقط تو سفرهاي چادرخوابي كه ميتوني بدون شناخت حتي از يك نَفَر باهاشون همسفر شي،بري،لذت ببري ،دوست پيدا كني و خاطره بسازي
وقتي كسي تونست از تخت راهتش بگذره ميتونه از سهم غذاش،فضاي چادرش،سواري ماشينش و منيت هاش بگذره.
فقط تو دل طبيعت كه ديوارها أدمها رو از هم جدا نميكنه و أدمها بر مبناي ستاره هتلشون تقسيم بندي نميشن،اتاقهاي همه به اندازه ستاره هاي اسمون ستاره داره
فقط تو دل طبيعته كه منم ها تبديل ميشن به ما،خيلي از مالكيتها از بين ميره وتفاوت سن و پول و تحصيلات بي معنا ميشه.
اين سفر براي من شروع شد با نوجواني هم سن فرزند دو همسفر
دوستي از گرماي كرمان و جنوب تا سرماي زنجان
دوستاني اصفهاني،لر،كرد وترك
نخبه اي معاف شده از خدمت تا اخرجيهاي دوست داشتني
از پيانيستي قهار تا ساختار شكني بزرگ

اما امتداد پيدا كرد با
شريف و سيمين و فرزاد
لعيا و اصغر و ابراهيم
اميررضا وشادي و زانكو و علي
حسين و فرخ و علي
مونا و ناصر
اري،دوام تمام اين دسته بنديها فقط به درازاي جلسه معارفه بودبعداز اون ٤٤ دوست بوديم فارغ از سن و جنس و تمام عناوين.
اين سفر كوتاه هم با تمام لذتهاش گذشت.
امتداد زندگي همتون به بي ريايي و كيفيت همين روزهاي سفر
سعيد مرداد

بهرام

تاریخ دوبار تکرار میشود.یکبار تراژدی ویکبار کمدی.
ربطش به موضوی چیست؟
وقتی انتظار تکرار واقعه ای (سوباتان) رو داشته باشی ودقیقا اون اتفاق نیفته که البته نمیفته اون واقعه برامون یا غم انگیز میشه یا مضحک.چرا باید حسین مردی از تبار پارس با دومتر قد که یه جمع حلقه زده دور اتیش رومثل یه شومن اداره کرد وخندوند روبا جواد مردی ریز نقش از تبار پارت با اون شلوارک وعینک کاریزماتیکش واون شو بینظیرش با مدیربرنامه بی نظیرش عابد که دو ساعت تموم جمع رو خندوندند مقایسه کرد.یا زانکو مردی از تبار ماد رو که با ذوب شدن یخش توی یه ترانه کردی جاری شد.یا محمد روکه معرفتش از قدرت هایلوکسش سبقت میگیره.یا زهرا و رضا روبا اون کل کله دوستانه و طنزشون ویا مهسا وابراهیم روبا اون جادوی اشپزیشون ومونا بااون ترنم اهنگین رو و و……..مقایسه کرد.تنها باید از همنشینیشون لذت برد.بجای انتظار تکرار تاریخ باید تاریخ شد.درود به همه دوستانیکه در کنارشون تاریخ دیگری رقم خورد

محمد

آشنایی با هر آدم جدید یک تکه از پازل شخصیت آدمها را تکمیل میکنه.تو این سفر با چهل و دو نفری آشنا شدم که هر کدوم یک تکه بزرگ و اصلی از پازل من را چیدن، یکی با لبخندش، یکی با تجربه سفرهاش،یکی با صفا و صمیمیتش، یکی با ماجراجویی‌هاش، یکی با صداش، یکی بامسئولیت پذیریش، یکی با سادگیش، یکی با آشپزیش، یکی با آرامشش، یکی با شیرین کاریاش خلاصه از همه چهل و دو نفرتون ممنونم.تجربه اولین سفر با کسایی که نمیشناختم بود ولی قطعا آخریش نیست.

زهرا

سفر فیلبند هم تموم شد.باز هم به تماشای غروب وطلوع نشستم.هزاران بار هم که به تماشای خورشید بنشینی این ستاره ها هستن که نگاه جدیدی به تو میدن واین بار چهل ویک ستاره درخشان لذتی تازه از هم آغوشی با طبیعت رو نثارم کردن.ستاره های دور و نزدیک به من، که همشون زیبایی خدایی داشتن،دوستانی از جنس طبیعت و به رنگ زیبای بهشت.
همیشه اینطور بوده که همسفرهام بهترین لحظه های زندگی منو ساختن،یکی با خوندنش،یکی با نگاهش،یکی با کلامش،یکی با عشقش و خلاصه هر کدومشون به یه شکلی تو دفتر قلبم خودشون رو ثبت کردن.
دست تک تک شما رو میفشارم و با تمام عشقم به طبیعت و انسان ها براتون شادی آرزو میکنم.

مهسا

طبیعت گردی، برای من همیشه با شناختن آدم‌های دل پاک و اهل زندگی عجین بوده، پس هر زمان که فرصتش پیش بیاد به سمتش پرواز میکنم.
این بار هم مثل همیشه بدون اینکه بدونم فیلبند کجاست از ته دل گفتم بله.
و چی بهتر از اینکه اینکه مهمون آسمون و دشت به اون زیبایی و محلی‌های صبور سنگچال باشیم.
دلم میخواست حتی چادر هم نمیبردیم.
برای اولین بار عکاسی نجومی رو تجربه کردم ،به لطف شریف و امیرحسین و اصغر و هایلوکس سواری کردم . به لطف محمد و علی) و به حرف ها و آوازهای خوب گوش دادم. به لطف زهرا، زانکو، لعیا، ابراهیم، سعید، میثاق، شادی، جواد، عابد، مسعود، مهردادها، محمدها و علی ها و امیرها و بقیه همسفرها) و لبریز از محبت دوستان تازه یافته هستم
سفر معلم خوبیه
تا آخر دنیا به هر سفری به دل طبیعت و مقاصد رفته و نرفته بله خواهم گفت
تجربه ارتباط و دوستی عمیقی که چند ساعت طول میکشه اما هیچ وقت تمام نمیشه پ.ن: وقتي مدل سفر كردن مژده و پيمان رو شناختم خيلي لذت بردم، خوشحالم اين همسفري باعث شد ازشون درس بگيرم، از نكته پيمان در خصوص تكرار ناپذيري يك تجربه هم بسيار آموختم. مرسي از مژده و پيمان كه چند روزي از زندگيتونو به اشتراك گذاشتيد با ما و مرسي از لإله و ارشك كه خبر اين سفر رو به ماهم دادند.

سیما

یه روز کسل کننده دیگه اه چرا جواب امتحان ها نمیاد بزار برم اینستاگرام رو چک کنم امم مژده استوری گذاشته شاید عکسی از استارک باشه اااا یه تور دیگه گذاشتن چه باحال…
اینجوری شروع شد و چندوقت بعد ما تو ماشین عطا بودیم منکه کم حرف بودم دیر اخت گرفتم ولی بعد مترو فرهنگسرا و دیدن بقیه و ارتباط کلامی بیشتر با نازنین حس بهتری داشتم
شادی و حسین که رسیدن حرکت کردیم وسطای راه بود که آهنگای کاوه امان شادی رو بریده و چندباری موجب به تهدید عطا شد
بعد از زنونه مردونه کردن ماشین حسابی یخامون باز شد کلی کیف کردیم و حالا رسیدیم به ایست اول فیلبند ماشین حسین و پیمان رو نگه داشتند اما چون چیزی نبود راحت اومدن و راه افتادیم
بعد از دیدن اون جاده زیبا توی شب بلاخره رسیدیم واااو یه آسمون بیکران پراز ستاره و دو عاشق که مشغول ثبت لحظه هاشون بودن و یه درخت یه درخت که دیدنش زیر ستاره های شب منو مست زیبایی هاش میکرد
چادر ها بنا شدآتش ها به پا شدحرف ها گفته شد و آشنایی ها شروع…
و شب هنگام صدای صحبت بچه ها و آتیش و شب مثل لالایی منو به خواب برد…
صبح روز بعد از خواب بیدار شدم و آشنایی با شراره میتونست یکی از بهترین قسمت سفر باشه دختری بندرعباسی مثل من که انقدر مهربون و خونگرم بود که دوست داشتی بیشتر باهاش هم صحبت بشی.
دست بند های ساخت دست مژده جون باعث گرمی بیشتر من با بچه ها شد کاری که سر شار از لذت بود انجام شد ،آشغال ها جمع شد و طبیعت بازهم زیباتر از قبل شد
غروب بود که به دیدن ابرها می رفتیم شریف گفت ۲۰ دقیقه پیاده روی کافی برای رسیدن و ما پیاده عازم شدیم اما گویا اشتباهی پیش اومده بود و راه بیشتر بود ، وقتی آقا بهرام رسید ما پر از امید شدیم برای رسیدن به دریای ابرهایی که سر زبون بچه ها می چرخید
ابرها ،کوه ها و زیبایی آسمان مارو از خودبیخود کردن و به ما یادآوری کردن که مخلوق این همه زیبایی چقدر میتواند هنرمند باشد که این رنگ ها و زیبایی ها رو کنار هم چنین نقاشی کرده. غروب شد ،عکس ها گرفته شد ما برگشتیم سمت کمپ ،عطا و شادی و بقیه رو دیدیم به پایین رفتیم و بالا، بالا آمدیم دور آتیش گرم و نارنجی رنگ در شبی پرستاره ، زدیم و رقصیدیم و خندیدیم و خواندیم دل بستیم به تک تک لحظه ها و آدم های این داستان از زندگیمان.
صبح روز آخر با صدای زنگوله ها بیدارشدیم ، صدای جادویی زنگوله ها بود که من رو سرشار از عشق کرد.
آخرین لحظه و بودن کنار هم رو تکمیل کردیم و بعد خوردن آبگوشت و کمی استراحت به راه شدیم برای خانه.
بعد از خداحافظی سخت از بچه هایی که حالا عضوی از یک خانواده شده بودیم وقت آخرین دیدار غروب آفتاب و رقص بالای کوه ها بود و برگشت…
و حالا خونه چقدر دلگیر است در برابر چادری کوچک در دل طبیعت ، شب ها چقدر بی ستاره و خنده ها تو این زندگی شهری چقدر خفه اند…
مرداد

آرش

همیشه اینطوری بوده ک تماشای طلوع یه حس و حال خوبی داشته برام ولی وقتی به غروب نگا میکنم دلم میگیره حس میکنم همه چی تموم شد.این عکس هم میتونه نشون دهنده یه طلوع باشه و هم یه غروب. مهم اینه که ما چطور بهش نگاه کنیم و چی بخواهیم ببینیم. من میگم ما باید به طلوع فک کنیم همیشه خوبی هارو ببینیم.باید حس خوب رو در خودمون به وجود بیاریم.باید دنبال حال خوبی باشیم که بدست اوردنش ممکنه بهمین راحتی ها هم نباشه. اصن مگه تو این دنیای لعنتی چی راحت بدست میاد؟ بقول صائب تبریزی که میگه:
موجیم ک آسودگی ما عدم ماست
ما زنده به آنیم کارام نگیریم
پرچم ترکا بالا، هرچند صائب رو هم اصفهانی ها مثل برنجای شام پیچوندن از دست ترکا در آوردن.
ولی باید دنبالش رفت.نمیشه بشینیم و نگاه کنیم تا عمرمون تموم شه.باید دیدمونو به اتفاقها عوض کنیم و به همه چی با یه دید مثبت نگا کنیم.اون وقته که کم کم خودش پیش میاد و مثل اب راه خودش رو باز میکنه.اونوقته که حال خوب رو تجربه میکنی و هر بار که تجربه ش کردی مطمین تر میشی که داری تو مسیر درستی قدم برمیداری. باید قدر لحظه ها رو دونست و از فرصت هایی مثل سفر استفاده کرد تا حال خوب رو تجربه کنی.
باید طوری زندگی کنیم که هروقت لازم شد تا برگردیم و به پشت سرمون نگا کنیم، مجبور نشیم چشمامونو ببندیم…

زانکو

سفرنامه فیلبند…۴۲ تا عاشق بالاتر از ابرها
همه ما حداقل یکبار واسمون پیش اومده ک یه سفر رو بدلیل وجود آدمای جدید، با یه بهونه ای بپیچونیم و این دلیلش ترس از روبرو شدن با آدمای جدید و تفاوتاشون و خراب شدن آرامشمون هستش،غافل از این که این تفاوتا میتونن بهترین خاطرات رو واست رقم بزنن.
یه روز صبح که خسته از بیخوابی شب قبل و زود بیدار شدن توی پادگان بعد نوشتن چندتا نامه بیحالتر از همیشه بودم،گوشیمو دستم گرفتم و دیدم ک پیمان توی استوریش زده مبخوایم بریم فیلبند، هرکی میاد بسم الله…
شانس من وقتش طوری بود ک مرخصی داشتم و میتونستم برم،ولی ترس عجیبی از مواجه شدن با ۴۲ آدم ک هیچوقت نمیشناختمشون خیلی زود پشیمونم کرد، ولی نیاز شدید به رفتن به دل طبیعت توی روزهای آخر خدمت، فکرمو مشغول کرده بود.

روز تولدم، هیجده تیر، چندتا از دوستام واسم تولد گرفتن، اونشب جریانو بهشون گفتم،یکیشون گفتش هر آدمی باید به خودش هدیه بده، توام نترس و این سفرو به خودت هدیه بده،کانال پیمان و مژده رو که نیگا کردم نوشته بود ضرفیت فیلبند ۱۵ نفر باقی مونده، همون لحظه توی آب و آتش فیشو واسه پیمان فرستادمو شدم یکی از ماجراجویان فیلبند.
اولش فقط به گروه به دید اینکه منو به دل طبیعت میبرن و اونجا میتونم تنهایی لذت ببرم نیگاه میکردم، روز تولدم اصلا فک نمیکردم ک ده روز بعد با آدمای نازنینی رودر رو بشم ک انگار سالهاست میشناسمشون…
قبل اینکه سوار ماشین ابراهیم بشم استرس بدی داشتم، ولی همینکه بغلش نشستم آرامش و معرفتش یه حس خوبی بهم داد طوری ک امیدوار شدم به ادامه سفر.
وقتی ک استارت سفر جلو مترو فرهنگسرا با ۱۱ ماشین زده شد همه از دیدن هم منگ بودن، توی مسیر فکر و ذکر همه جانموندن بقیه و تموم کردن مسیر با ایمنی کامل بود.
بعد پنج ساعت به محل کمپ رسیدیم و اولین منظره ای که دیدیم عروس و دامادی بود که انگار بهتر از ما میدونستن غروب فیلبند جایی که چند متر بالاتر از ابرها طبیعت دلربایی میکنه، پاکترین میعادگاه برای پیمان عشقشون هستش.
همه در حال چادر به پا کردن بودند،بچه ها کم کم داشتن چهره های همدیگه رو ورانداز میکردن، بعد اسکان مادرخونده(مهسا) با زهرا و بقیه بچه ها زحمت شامو کشیدند،اون وسط هم گروه اخراجیا که نمک جمع بودن،حسابی از خجالت برنجا دراومدن.
آخر شب وقتی ک همه دور آتیش جمع شدیم و معارفه گرماش مسلما از آتیش بالاتر بود اونم با مجریگری حسین و هنرنمایی باحالترین پدرخوانده(جواد) دنیا با آهنگای اسپانیایی و ایتالیاییش آسمون فیلبند رو پر از خنده هایی میکرد ک انگار همگی از زندگی شلوغ شهری به سمتش محتاجانه اومده بودیم.
صب ک همگی بیدار شدند،زیر سایه درخت و خوردن صبونه میون شوخی و خنده های از ته دل توی اون منظره دلربا، نشون ازشروع گره خوردن قلبای مملو از محبت بودش و خاطر جمع شدم ک چقد خوبه ک من اینجام.
بعد جوجه خوری و ریلکسیشن عصر و آرامش دل انگیز غروب، چند متر بالاتر از ابرها، نوبت هیجان سواری پشت هایلوکس بود جایی ک من بخت برگشته نزدیک بود سه بار بیفتم پایین و به لطف اون جایی که اینجا از گفتنش عاجزم نجات پیدا کردم.
شب دوم بعد اینکه بچه ها از اون پایین اومدن بالای بالاو بعد از صحبت انرژیک ابراهیم، فیلبندو به معنای واقعی کلمه ترکوندیم و یه شب رویایی رقم زده شد…وسط این هیاهو میشد حس کرد که قلب های این ۴۲ نفر اون لحظه یکی شده…
حرفای قشنگ نصف شب دور آتیش و معرفی کتاب و بحث های جالب علمی اجتماعی بچه ها نشون از سطح بالای شخصیتشون داشت.
منی ک اومده بودم سه روز تنهایی از طبیعت لذت ببرم، انقد به بچه ها خو گرفته بودم ک شک نداشتم اون لحظات چند متر بالاتر از ابرها، فیلبند خاص ترین بخش کره زمین بود…انقد این فضا و افرادش واسم خاص و عزیزند که نمیتونم ازشون نگم…

ابراهیم با معرفت که واقعا وجودش باعث آرامش میشه

لعیای خوش خنده ک عالی بودش و امیدوارم در آینده از تجربیات این کوهنورد موفق توی برنامه هاش استفاده کنم.
اصغر عزیز، بوشهری خونگرم ک نمیشد ب دل نشینه
محمد و امیرحسین داداشای محلاتی با اون لهجه شیرینشون، دو شب منو مهمون چادرشون کردن،هر چند ک ممد نزدیک بود با زیگزاگش منو به دیار باقی راهی کنه
میخام از پدر خانده(جواد) و مادر خانده(مهسا) بگم،یه زوج فوق العاده ک انقد ب دل من نشستن ک هیچوقت دوست ندارم از دستشون بدم، یه زوج همه چی تموم…جواد هنرمند و باحال ک خنده و شادی از ته دل رو ب بچه ها هدیه داد، مهسای عزیز فوق العاده با سواد و مهربون، ک اطلاعات و شخصیتش تک بود.
عابد خوش مشرب و مدیر برنامه پدر خونده و این اواخر من .شوخ طبعیش بینظیر بود، خانومش سارا که شبیه سارای فرار از زندان بود با آرامش زیباش مکمل عابد شاد و شلوغ بود.
ارشک یه جنتلمن بود، اینو ظاهرش داد میزد،لاله خانوم ارشک بسیار سرزنده بود، وقتی بهشون نگا میکردی میتونستی معنای خوشبختی و رضایت از زندگی مشترک رو از چشاشون استنباط کنی.

مهراد آروم و عزیز ک برخلاف بسیاری از آدما عشقش گوش دادن به حرفای بقیه بود و خیلی دوس داشتم
علی با آهنگای دور آتیش و حرفای قشنگش یه دونه بود.
سعیدم مثل من متالورژی خونده بود و از لحاظ اقتصادی حرف های زیادی واسه گفتن داشت،خانومشم ک تو جمع ما نبود پزشک بود و یه خانواده لاکچری خوب.
آقا فرزاد وسیمین خانوم بزرگای جمع بودن ک انرژیشون کم از ما جوونا نداشت، زندگی موفقشون رو میشد از پسر پزشکشون حدس زد.
آدم وقتی به عطا نیگا میکرد ناخوداگاه از روحیه ملایمش خنده رضایت از معاشرت باهاش رو لباش میومد،خانومش شادی هنوزم ک هنوزه سر نبودش کنار آتیش شب دوم ازمون بدش میاد.فوق العاده خودی و ناب بودش، من بهش میگم متخصص استفاده از لحظات آرامش…اینو از غروب آخری ک باهاش بودم حس کردم، از اینکه تو راه برگشت باهاشون بودم خیلی خوشحالم.
حسین ک مجری شب اول بود، شب دوم کنار آتیش از صدا و معلومات و شخصیتش لذت بردم،و از راهنماییاش تو راه برگشت قطعا استفاده میکنم، طنازیشم ک بماند حرف نداشت.
نازنین یه دختر شلوق پلوق بودش ک قیافش وقتی حسین سر ب سرش میزاشت عالی بود.
دندانپزشکمونم ناصر ک هم صحبتی باهاش لذتبخش بود.
سیما رو اگه دست من بود فامیلیشو میذاشتم متین دختری با متانت و شخصیت محجوبش نمیشد از مصاحبت باهاش لذت نبرد.
امیر و نغمه عزیز فک کنم طبیعت گردی رو اصل زندگیشون قرار دادن، عالی بودن،امیر که خواب های کوتاهش کنار آتیش یه دونه بود. نغمه هم ک ادا دراوردنش حرف نداشت.فوق العاده خوش مشرب و دوست داشتنی بود.
مونا با اون صدای فوق العاده زیبا و خنده همیشگی روی لباش معرکه بود.
علیرضا خوشتیپمون بود،خیلیم آروم و عزیز.
عاشق کل کل های آرش و شراره بودم، امیدوارم پرستوشون به سن قانونی برسه تا واسش اینستا بسازن
مسعود و محمد ک از راه دور سنندج و اصفهان اومده بودن فک کنم از عکاسی لذتشونو بردن.
شریف کوچولو با عکساش دلبری میکرد عالی بودش . امیر حسینم میرفت کمکش.
میرسیم ب گروه اخراجیا ک رضا و زهرا سردستشون بودن، این دو تا الانم از راه دور واسه هم خط و نشون میکشن.
زهرا ک خودش یه تنه جمعو میگردوند،امیدوارم چندتا لیسانس دیگ اضاف کنه به رزومش.
رضام ک قراره صاحب کارم بشه.
حمید ک نیفتادنم از هایلوکسو مدیونشم و ضربه هاش به فرخ هر پدر مرده ای رو پشت ماشین روده بر میکرد.
آرنولدمونم ک بابک بود،سیبیلاش حرف نداشت.
میرسیم به خانواده پیمان
بهرام آرومترین فرد گروهمون بود،خیلی زحمت میکشید دمش گرم.
میثاقم ک دیگ عشق خودمه،کاش به حرفم گوش کنه و بره صدا پیشه بشه چون معرکس صداش.
از همه به نحوی ک باهاشون ارتباط داشتم گفتم…الان نوبت میرسه به یه زوج خاص و ناب ک همتون مثل من عاشقشونید.
اولاش ک میخواستم وارد ماجراجویی بشم، با خودم گفتم دمشون گرم، هم یه درامدیه واسشون هم ما رم خوشحال میکنن…ولی خیلی زود فهمیدم ک اشتباه فکر میکردم و همینطور که خودشون میگفتن هدفشون جمع کردن یه عده عاشق طبیعت، دور هم بوده و صرفا بخاطر دلشون اینکارو کردن…به عینه همه بچه ها میدیدیم ک چقد توی آماده کردن و تهیه مایحتاج گروه پیش از سفر زحمت کشیدن و حین سفر چقد از خود گذشتگی به خرج میدادن…

دوستون داریم پیمان و مژده عزیز
استارکشونم که مژده باعث شد کم کم بهش خو بگیرم،امیدواریم خستگیش بابت نگهبانی در رفته باشه
از ته دلم بابت تمامی خنده های واقعی ک ساختید ممنونتونم
ب نمایندگی از ۴۰ نفر دیگه میگم ک مژده و پیمان عزیز عاشقتونیم

امیدوارم توی سفرهای بعدی ام افتخار همراهیتونو داشته باشیم
بقول علی، مژده دوست داشتنی و پیمان عزیز…مطمینم یکی از دستاتون در دست خدا و دیگریش این لحظاتو واسه ما رقم زد،آرزو میکنم هر کجا ک قدم میزارید، خوشبختی زودتر از شما اونجا باشه و انتظارتون رو بکشه

مخلص همگی، زانکو
یاحق

مهرداد

اسنپ…فرهنگسرای اشراق…اولین نفری هستم که رسیدم…انتظار برای مواجه شدن با 42غریبه…رسیدن امیر و نغمه…همصبحتی با امیر و حس خوب گرفتن اول سفر…رسیدن مونا امیرحسن و صفا…هم صحبتی با بچه ها…جمع شدن باقی بچه ها و رفتن به چند متر اونطرف تر سر یاسمن دوم…اندک اندک جمع مستان میرسند..رسیدن پیمان و مژده و محمد و علی و بقیه دوستان..اولین عکس دسته جمعی📸…بار زدن وسایل پشت هایلوکس…تخلیه اطلاعاتی شدن ظرف 1دقیقه توسط محمد …حرکت به طرف فیلبند…صدای شاهین نجفی و محسن نامجو و همخوانی امیرحسین و محمد وعلی که همه شعرا رو حفظ بودن🤔…سوال محمد در مورد باکتری ها و اغاز حیات🤷🏻♂….رفتن از اتوبان و رد کردن جاجرود…توقف در آبعلی…رسیدن بچه ها…حرکت…توقف در دوراهی فیلبند…یه نخ سیگار .. تماشای رودخونه…رد شدن از ایست بازرسی….توقف در میانه راه تا پیمان و بقیه برسن…اولین هم صحبتی با باقی بچه ها…اشنا شدن با شریف…کمی گپ با زهرا…صحبت های در گوشی صفا و زانکو…آغاز آب شدن یخ گروه…حرکت…مه روستا…تابلو”این روستا مجهز به دوربین مدار بسته است”…گذر از یه منطقه شبیه دشت و تک درخت🖼…رسیدن به محل کمپ….ذوق زدگی از دیدن محل کمپ:…عروس و داماد….برپاکردن چادرها🏕…موتور برق میثاق…برپا کردن اتیش…هم چادری شدن با صفا و امیرحسین…دم کردن برنج توسط بچه ها:rice:…خالی کردن آب داخل قابلمه ها با اندازه گیری انگشت مهسا یا زهرا یادم نیست…ترس از شفته شدن قطعی برنج داخل ذهنم…اغز سردرد کم سابقه و حالت تهوع!🤕🤒…خزیدن به داخل چادر و لرز و سردرد…گرفتن قرص از زهرا…خواب..بیدار شدن یهویی ساعت 12..یه حس غریب و پر از ترس و تنهایی…همه دور اتیش بزرگ من تنها تو حصار چادر…سردرد خوب شده…مواجه شدن با بشقاب برنج و تن ماهی🤤…ذوق زدگی از اینکه یاد من بودن دوستانی که هنوز نمیشناسمشون…خوردن دولپی غذا…رفتن به جمع …معرفی کردن دور اتیش🗣…بچه های کامپیوتر…شوخی رضا در مورد جیب بابا و کلید کردن حسین…بورسی بودن مهسا وجواد… دندانپزشک بودن ناصر⚕…مشاور املاک بودن علی…پیانیست بودن مونا…ورانداز کردن تک تک بچه ها…خوشتیپ و خوشگل تو جمع کم نبودن…لحظه به لحظه بیشتر شدن حس خوب…خنده…شوخی …شادی.. جواد..عابد…جواد..عابد…آهنگ zaz جواد…صدای دلنشین مونا…اهنگ شاد و رقص زهرا و جواد🕺…صدای دلنشین مونا…ساز دهنی امیرحسین…نیمه شب دور اتیش…اومدن سگ سفید کنار کمپ…تعدادی از بچه ها رفتن خواب…صحبت های زهرا و ویلای 600 تومنی…خاطره رضا و میثاق و بابک و حمید از پرادو سواری در سیستان و مواجه شدن با ترس از اشرار و مابقی ماجرا…شیشه های جاسازی شده در بوته پایین جاده…رفتن میثاق و یکی دیگه از بچه ها واسه آوردن محموله و به موقع رسیدنشون!…خاطرات سعید…شب نشینی تا خود صبح و دیدن طلوع…انتقال صندلی ها به اونطرف کمپ و عکاسی صفا📸…خواب یکی دو ساعته…بیدار شدن با صدای بچه ها…صبحونه و خامه عسل های عابد…خنده…ترس زانکو از استارک و فرار کردنش🏻…پشت هایلوکس سوار شدن:…رفتن به بالای فیلبند…ب دل کوه زدن محمد با هایلوکس…نشستن روی تخته سنگ…دیدن منظره های ابر…برگشت به پایین پشت هایلوکس…گپ زدن با زانکو زیر درخت پایین کمپ…آشنا درومدن زانکو با یاسین هم اتاقیم توی خوابگاه…اضافه شدن زهرا و شراره و گپ و گفت….فهمیدن دف زدن زهرا🥁…نهار و جوجه خوران🥓…استراحت…نشستن زیر سایه درخت و هم صحبتی با چدتا از بچه های طبیعت گرد و شنیدن از تجربه هاشون…گپ زدن با لعیا و تعریف از تجربه سفرهاش از سقوط از کوه گرفته تا دورهمی های کوهنوردان کشوری…تنگه رغز و کال جنی رفتن زهرا…اسالم خلخال محمد…..تنگه رغز فرزاد…سوار هایلوکس شدن و رفتن به بالای فیلبند چندتا از بچه ها…ادامه هم صحبتی ما و اضافه شدن عطا و شادی و نازنین…اولین هم صحبتی با عطا🤔…لواشک…خواب رفتن استارک تو بغل مژده♀…پیشنهاد قدم زدن لعیا به پایین محل کمپ…حاضر شدن واسه قدم زدن…دیدن پیرمرد آملی ساکن سنگ چال از دل جنگل بیرون آمده و خوندن آواز ربابه جان🏻…صحبت های لعیا با پیرمرد سنگ چالی…حرکت به پایین با مهردادفرنوش و لعیا و سارا و لاله و مهسا🏼…هم صبحتی با بچه ها…دیدن غروب از دور و دوئیدن برای رسیدن به تک درخت و و از دست ندادن غروب….مواجه شدن با صحنه بی نظییر غروب غرق در ابر…عکاسی تند تند از اسب و غروب و درخت…پریدن بالای بچه ها وعکاسی 📸…عروس داماد وعکاسی📸…تماس عابد با سارا و خبر ازت تشکیل ابرها در محل کمپ…حرکت به طرف کمپ♀🏻چشم انتظار رسیدن یک نیسان و دریغ…رسیدن به کمپ…غروب و آسمون کبود…عکاسی امیرحسین کنار اتیش📸…پایین اومدن بچه ها

از بالای فیلبند…برپا کردن مراسم شام ومیرزا قاسمی🥘…یه میرزا قاسمی خوشمزه حاصل زحمت بچه ها…مراسم بزن و برقص🕺…دی جی بودن بچه ها…بزن و برقص..به زور بلند کردن بچه ها…رقص…رقص….صدای دلنشین مونا…صدای دلنشین زانکو و آهنگ کردی🗣…خوندن علی…خواب بودن جواد…نشستن دور اتیش…جمع کردن هیزم…خوندن یه بیت شعر…خوابیدن های امیر…گیر دادن حسین به ناصر برای خوندن شعر…پیشنهاد معرفی کتاب…معرفی کتاب و بحث در مورد خدا و خلقت🤷🏻♂…بازی کردن با چوب های نیمه سوخته…رد شدن شهاب…خوابیدن بچه ها…بیدار موندن تنهایی و تماشای رد شدن شهاب ها….اومدن شادی و نشستن کنار اتیش🏻♀…بیدار شدن ابراهیم🏻♂…بار گذاشتن آبگوشت و جا گذاری پیکنیک…رفتن شادی…کمی گپ با ابراهیم…خواب و استراحت…بیدار شدن…مراسم صبحونه🥞🧀…خامه عسل های عابد…صدای دلنشین زانکو….عکس نیمه گروهی…گپ زدن کنار بچه ها…بازی با استارک و بغل کردنش دست بندهای ساخت مژده و پیمان…جمع کردن زباله از طبیعت…عکاسی صفا 📸…آماده شدن آبگوشت…خوردن یکی خوشمزه ترین آبگوشت ها…طعم لیمو امانی…استراحت بعد از نهار و نشستن کنار لعیا و فرزاد و سیمین و نغمه و امیر و آرش و مونا…نشستن کنار آرش و شراره و علی در حال دم کردن چایی…فهمیدن ماجرای اسم پرستو…خاطره شراره از تعمیرگاه بردن پرستو…اضافه شدن ناصر و سیما و ظرف چایی ناصر…پدیدار شدن اثرات آفتاب سوختگی رو صورت بچه ها…جمع کردن چادر و وسایل…گیر کردن ماشین آرش تو شیب کمپ🤔…خداحافظی از بچه ها..دوتا اسب وسط جاده…حرکت به طرف تهران…ترافیک هراز☹…رفتن به جاده فیروزکوه…رسیدن در خونه پیمان…خستگی محمد و دراز کشیدن داخل ماشین…خداحافظی ازامیرحسین و علی و محمد…اسنپ. پایان

امیر حسین

جالبه كه همه چيز برام از همون اول خوشايند بود . مخصوصاً اون صحنه اى كه عروس و داماد توى غروب افتاب داشتن عكساى عروسيشون رو مينداختن .
فيلبند منو ياد فيلها ميندازه و اون داستان عجيبشون كه وقتى يكيشون آخراى عمرش ميرسه ، همه شون وايميستن پيشش تا لحظه ى آخر .
تو اين سفر قسمت جالب اين بود كه همه بدون اينكه همديگه رو بشناسن عين فيلها رفتار ميكردن … يا حداقل ، تلاششون رو ميكردن .
.
يه لحظه چشماتونو ببنديد ، خودتونو روى يه دشت كه يه شيب ملايم داره ببينين ، دور و برتون هم كلاً سبز ه … يه سمت ، جنگل داريد و سمت ديگه كوه و آسمون . حالا فك كنيد غروب شده و شما دراز كشيديد و داريد غروب رو كه دقيقاً روبه روتون ه ، نگاه ميكنيد .
حالا فك كنيد كه ابرا زير پاتونن و شما روى يه كوه بلنديد …
دوست ندارم بيشتر از اين دهنتونو اب بندازم ولى واقعيتش همين بود …
( البته كه جنگلش با صداى پرنده ها و رودخونه اى كه داشت ، قابل وصف نيست . )
يه لحظه تصور كنيد كه فقط خودتونين تو جنگل و تقريباً اول غروبه ، اونجاش كه از لا به لاى برگ ها نور نارنجى مياد ميفته رو يه تيكه از جنگل كه شما دقيقاً بقلش وايساديد .
فك كنم ادم، اولين بار حوا رو اينجا ديد …

   

‏3 دیدگاه در نوشته‌ی “فیلبند

  1. Hadi

    سلام و عرض ادب اول عرض کنم بنده عاشق طبیعت و گردش و تفریح هستم و فعالیتهای هیچو کوچ رو دنبال میکنم چند مورد از نوشته های دوستان رو خوندم منتهی بنده به نیت شنیدن توصیفاتی از آنچه دوستان دیده بودند امدم ولی همان دو سه موردی ک مطالعه کردم بیشتر بیان احساس از سفر بود تا سفر نامه شاید بشود گفت بخشی از سفرنامه ولی نه آنچه باید باشد به هرحال دوستتون دارم موفق باشید انشالا به زودی اگر قابل باشم یک عضو کوچک انسانی از جمع بزرگ رویایی تان خواهم بود سپاس فراوان😍🌹🌹

  2. SON OF MAN

    عالیییییی بوده سفر نامه هاتون..امیداورم درجمع دوستانه بعدی شما من هم باشم…هر جا هستید خوش و خرم باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *