یزد

“ساعت پنج صبح پنجشنبه، بیست و پنج بهمن”
این ساعتی بود که برای حرکت از تهران و آغاز سفر هیجان انگیزمون به چابهار تعیین کرده بودیم.
اما تا چمدون و کوله ها رو روی باربند بچینیم و محکم کنیم ساعت شد شش و ربع، تو این فاصله استارک حسابی چرخید دور ماشین و سعی میکرد همسفرای ناآشنا رو شناسایی کنه و بالاخره اولین سفر ما با کمپر مجهز شروع شد.
صندلی های ماشین رو مثل یه تخت خوابونده بودیم و یه تخت به اندازه ای که سه نفر بتونن دراز بکشن وسط ماشین درست شد و سه تا از بچه ها که خسته بودن و شب قبل نخوابیده بودن دراز کشیدن و خوابشون برد و سه نفر دیگه رو صندلیای آخر ون نشستیم. فضا یه چیزی بین خواب و خستگی و شوق و هیجان شروع سفر و البته گرسنگی بود چون هیچکدوم صبحونه نخورده بودیم.
بالاخره دم یه پمپ بنزین تو جاده وایسادیم تا یه چایی بزنیم و انرژی بگیریم. چایی مونو درحالی که استارک هی میدویید این ور اونور و دورمون میچرخید با سوهان و خرما خوردیم درحالی که سعی میکردیم فلسفه خیرات خرما رو به همسفرای توریستمون آنا، بن و جنت یاد بدیم. کار سرگرم کننده ای که در طول سفر خیلی لحظات خنده داری رو برامون ایجاد میکرد. ‎بالاخره رسیدیم به کاشان، جایی که میخواستیم شهر زیر زمینی رو ببینیم. شهر خیلی خلوت بود و درحالی که استارک رو تو خونه مخصوصش تو کمپر گذاشته بودیم رفتیم به سمت شهر زیرزمینی.

ورودی شهر پنج هزار تومان بود جالبش اینه که قیمت ورودی برای توریستا و ایرانیا فرق داره درحالیکه عملا امتیاز ویژه ای مثل مترجم براشون وجود نداشت.
قدمت این مجموعه کلا به هزار و چهارصد سال پیش برمیگرده. ابتدای شهر زیر زمینی قسمتی به عنوان آب انبار وجود داشت که اتاق با دیوارای بلند ، فضای تاریک و خنک بود که سیستم عملکردش رو راهنما برامون توضیح داد. بعد وارد خود شهر زیرزمینی شدیم که راهروهای تنگ و تقریبا کوتاهی از جنس خشت و گل رس بود. فلسفه ی اصلی این شهر این بود که مردم این منطقه کویر نشین زمان حمله دشمن بتونن از خونه هاشون به اون پناه ببرن درحالیکه به خاطر طراحی ویژه ی راههای ورودی و دام های مختلفی که در معماری اون قرار داده بودن فرد غریبه و ناآشنا نتونه واردش بشه یا پیشروی کنه.
بعد از بازدید شهرزیرزمینی ناهار رو جایی نزدیک به همون شهر زیرزمینی خوردیم و به سمت یزد حرکت کردیم. شب به یزد رسیدیم و تو خونه ای که از قبل هماهنگ شده بود چمدونامونو گذاشتیم و با همراهی امید، پسر عموی مژده و یکی از دوستاش که اهل یزد بودن رفتیم شهر گردی و مسجد جامع شهر رو دیدیم و تو بازار یزد عکاسی کردیم و شاممون رو تو یه جگرکی خوردیم.
بعد از شام ادامه شهر گردی رو انجام دادیم و شب توقفمون تو یزد رو ، روی پشت بوم یه کافه سنتی به پایان رسوندیم.
Anna’s Diary, Yazd (day 2):
We arrived in Yazd, where we were met by Mozhde’s cousin Omid and his friend and checked in to the apartment where we were going to spend the night. The apartment was spacious and had a living room where we could all sit together.
We did not spend much time there however, as we went out to have dinner, explore the old city a bit, and have a drink in a nice cafe. The dinner consisted of grilled intestines (liver, heart and kidneys) on a skewer, in the famous “house of liver” underneath the Amir Chakhmaq minarets (and Arabic falafel -it turned out that in that area everything was Arabic- for Anna as she was not allowed to eat liver – and does not like it much anyway. Unlike Mehdi, who couldn’t get enough of it and even ate some raw liver with great pleasure.
After that we also tried some Kobah, a local specialty I believe; fried saffron rice with a meat and veg filling. We then walked to the blue lit Masjed-e Jameh, skipping the Lonely Planet tip Fooka café, going up to the rooftop of the much nicer Old Cafe. There we warmed our feet under the carpeted tables (Korsi) and drank our tea while admiring the views on the badgirs and minarets around us.
The next morning Janet, Anna, Ben and Mehdi got up early to do a walking tour through the old city. Because they were so early and because it was Friday all the shops and restaurants were (still) closed. But that also meant that it was nice and tranquil and that they could wander through the clay walled lanes without meeting another soul.
The highlights were (at least for me, Anna) the traditional houses (currently hotels), with their nicely decorated rooms, courtyards, cellars and rooftop views. And the carpet center, which had the best rooftop of all. After being reunited with the others -who had uploaded the van again- we went searching for Shafagh Faloode, some kind of drink and breakfast. Neither of which we could find due to so many shops and restaurants being closed.
After some profiteroles we drove to and visited the Zoroastrian fire temple (for which foreigners apparently pay a 5 times higher entrance fee than locals) and had lunch across the street from there. We had fries, sheep meet that was cooked for hours in its own oil with bread, vegetable soup, hamburgers and fresh orange juice. Stark was there with us, he got to meet Mozhde’s cousin’s gorgeous dog. And peed with his leg pulled up (against a tree) for the very first time.
After that we got in the van to continue our trip to Kerman. On the way we did stop briefly at round Caravanserai Zein-o-din, where Mehdi mingled with the long ear goats, Mehrdad played football with some kids and walking-around-freely-Stark made the caged dog so jealous and crazy that he started growling and spinning
and biting his own leg
ترجمه سفرنامه آنا، یزد روز دوم
رسیدیم به یزد، جایی که پسر عموی مژده، امید و دوستش رو ملاقات کردیم.بعدش رفتیم به آپارتمانی که قرار بود شب رو اونجا سپری کنیم. آپارتمان بزرگ و جاداری بود و یه اتاق نشیمن داشت که همگی می تونستیم دور هم جمع شیم. با این وجود مدت زمان زیادی رو اونجا نموندیم. چون برای خوردن شام، گشت زدن تو بافت قدیمی شهر و صرف نوشیدنی تو یه کافه باحال رفتیم بیرون.
شام مون هم شامل دل و جیگر و قلوه کبابی روی سیخ بود، توی “خانه ی جیگر” که معروفه و پایین مناره های امیر چخماقه. همچنین فلافل عربی (ظاهراً در اون منطقه همه چیز عربیه) برای آنا، چون دل و جیگر براش خوب نبود و البته خوشش هم نیومده بود. نقطه مقابل آنا، مهدی بود که اون قدی که دلش میخواست جیگر گیرش نیومد و حتی جیگر خام رو با لذت خاصی میزد به بدن!
پس از اون، مقداری کوباه (برنج زعفرانی سرخ شده همراه با گوشت و سبزی) که یه غذای محلی و حرفه ایه خوردیم؛. سپس قدم زنان تا مسجد جامع که رنگ آبی روشن داشت رفتیم و بعدش از کافه فوکا که تو lonely planet هم بهش اشاره شده، رد شدیم و در نهایت رفتیم رو پشت بوم یه کافه ی قدیمی که به مراتب زیبا تر بود. اونجا پاهامون رو زیر یه میز که قالی روش بود (همون کرسی خودمون) گرم کردیم و چایی مون رو در حالیکه مسحور تماشای بادگیر ها و مناره های اطرافمون بودیم، نوشیدیم.
صبح روز بعد جنت، آنا، بن و مهدی زودتر از بقیه بیدار شدن تا یه گشتی توی قسمت بافت قدیمی شهر بزنن. از اونجا که صبح خیلی زود بود و از طرفی جمعه هم بود، اکثر مغازه ها و رستوران ها (هنوز) بسته بودن. البته این بدین معنا بود که همه جا خلوت و آروم بود و می تونستیم برا خودمون تو کوچه هایی با دیوار گلی بدون دیدن هیچ ابوالبشر دیگه ای پرسه بزنیم .
هتل والی یزد

هتل والی یزد

قمستهای جالبش (لااقل برای من، آنا) خونه های سنتی (که بعنوان هتل ازشون استفاده میشه) با اتاق های تزئین شده، حیاط، انباری و منظره های بالا پشت بوم بود. همچنین بازار فرش، که بنظرم بهترین منظره های پشت بوم رو داره. بعد از ملحق شدن به بقیه که منظرمون بودن و وسایلشون رو توی ون چیده بودن، افتادیم دنبال فالوده شفقت، یه چیزی هم برای نوشیدن و صبحونه؛ که البته چون خیلی از مغازه ها و رستوران ها بسته بودن هیچی پیدا نکردیم.
بعد از اینکه چنتا نون خامه ای خوردیم، به سمت آتشکده زرتشتیان راه افتادیم (که در حال حاضر ورودیش برای توریست های خارجی 5 برابر مردم محلیه ). ناهار رو هم اون طرف خیابون محل آتشکده خوردیم. غذامون شامل سیب زمینی سرخ کرده، گوشت گوسفند سرخ شده تو روغن خودش (قورمه)، سوپ سبزیجات، همبرگر و آب پرتقال تازه بود. استارک هم با ما اومده بود، تشریف آورده بودن تا سگ خوشگل پسر عموی مژده رو ملاقات کنن. برای اولین بار هم جیش کردن ایشون رو دیدیم؛ درحالیکه کنار یه درخت راحت یه پاشو داده بود بالا و فارغ از هیایوی دنیا مشغول انجام کارش بود.
آتشکده زرتشتی های یزد

آتشکده زرتشتی های یزد

پس از اون پریدیم سوار ون شدیم و راهی کرمان. تو مسیر یکم کنار کاروانسرای ذین الدین وایسادیم. اونجا مهدی رفت قاطی گله ی بزهای گوش بلند شد، مهرداد هم با چنتا بچه شروع کرد فوتبال بازی کردن، استارک هم که رها و قدم زنان اطراف رو سیر میکرد باعث شد یه سگ بیچاره که داخل قفس بود حسودی کنه و عصبانی بشه و شروع کنه به پارس کردن و گشتن دور خودش و حتی گاز گرفتن پای خودش.
پ.ن: رعایت امانت در برگردان متن انجام نشده و به زبان محاوره ترجمه شده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *