دریاچه صورتی لیپار، کوههای مریخی و ساحل بریس


چهارشنبه، روز هفتم (چابهار)
جاده چابهار

جاده چابهار


شب تصمیم گرفته بودیم که صبح به سمت شرق چابهار حرکت کنیم. صبح بعد از صبحانه سرپایی و خوشمزه‌ای که مهدی قبل از بیدار شدن ما تدارک دیده بود، سوار کمپر شدیم و به سمت دریاچه صورتی و کوه‌های مریخی راه افتادیم. شب قبل که صاحبخانه مهمانمان بود، پیمان در مورد آدرس و مسیر مطلع شده بود. از چابهار 20 تا 30 کیلومتری که در مسیر ساحل دریای عمان به سمت شرق برویم به ساحل لیپار می رسیم. در مسیر لیپار بعد از چند کیلومتری وارد جاده‌ای با گردنه های کوهستانی شدیم و هوا به نسبت چابهار کمی خنک‌تر شد و از حالت شرجی کمی خارج شد. در طول مسیر از جاده سواحل زیبایی به چشم می خورد که در سمت راست جاده بودند. سواحلی که با سواحل شمال ایران بسیار متفاوت بود و البته بسیار آرام و متین تر.
دریاچه صورتی چابهار

دریاچه صورتی چابهار


از یکی از این گردنه ها که عبور کردیم، جاده دارای شیب زیادی بود و در پایین دست و بین جاده و دریا، یک لکه بسیار بزرگ صورتی رنگ ظاهر شد. در اولین نگاه سخت بود که این لکه یک دریاچه باشد. رنگ صورتی مات آن اصلا شبیه آب و دریاچه نبود. کمی پایین‌تر از جاده خارج شدیم و در کنار دریاچه توقف کردیم. وقتی نزدیک دریاچه شدیم، رنگ صورتی آن بسیار کمرنگ شد. اطراف دریاچه بطور کامل از نمک پر شده بود. گویی قسمتی از آب اقیانوس از آن جدا افتاده و رنگ باخته است. آبی دریا و آسمان از زشتی ما چرک شده بود. اطراف دریاچه مادران محلی با کودکانشان مشغول فروش نمک و صدف بودند.
جاده چابهار

دریاچه نمک لیپار

باز هم فقر با چهره درهم خود در سیستان، سیستان دوست داشتنی روبروی من ایستاده بود. تمام تلاشم را کردم تا مثل گلفشان جلوی منقلب شدنم را بگیرم. به همین خاطر کمی جلوتر از بقیه به سمت ساحل رفتم. قبل از رسیدن به ساحل کنار یکی از این دستفروش‌ها انواع صدف های مختلف برای فروش وجود داشت که یکی از این صدف ها یک موجود کروی توخالی عجیب بود که متین برای یادگاری خرید.
چندمتری آنطرفتر ساحلی بود که ما اسمش را ساحل آرام گذاشتیم.
ساحل چابهار

ساحل چابهار

ساحلی شگفت انگیر، که تنها در فیلم ها و سریال های خارجی نمونه اش را دیده بودم. جالب بود که ما ایرانی ها همگی جذب این ساحل سحرآمیز شدیم و هر سه دوست مسافر ما جذب دریاچه صورتی. بعد از چند دقیقه ای مبهوت بیکران این دریا شدن، باقی بچه ها هم به ما پیوستند. از جانت پرسیدم و گفت که مشابه این ساحل را در جاهای مختلف دیده است و به همان خاطر دریاچه صورتی برای آنها جذابتر است. بعد از عکس اندازی و بازی کوتاهی در ساحل به سمت کمپر بازگشتیم. موقع خداحافظی با این دریاچه اسباب بازی هایی که برای بچه ها خریده بودیم را بین بچه ها پخش کردیم. شاید بچه های سیستان به چیزی بسیار بیشتر از چند اسباب بازی ساده احتیاج داشته باشند، اما حتی یک لحظه لبخند و یک لحظه شادی برای آن بچه ها ارزشش بسیار زیاد است.

دوباره به جاده برگشتیم. جاده ای به نظر بی انتها به سمت مشرق زمین. باز هم در طول مسیر سمت راستمان اقیانوس را میدیدیم و سواحل آرامی که بین جاده و دریا پخش شده بودند. 15 تا 20 کیلومتری که رفتیم رسیدیم به قسمتی که شاید مرکز کوه‌هایی بود که به کوه‌های مریخی معروف بودند.
کوههای مریخی

کوههای مریخی

کوه هایی با ظاهر بسیار عجیب که در سرتاسر افق و تا جایی که چشم یارای دیدن داشت پراکنده شده بودند. به نظر می رسد این کوه ها بازمانده ساحل اقیانوسی است که هزاران و شاید میلیون ها سال کل این منطقه تخت را پوشانده بوده و رسوبات ساحلی و مرجان‌ها آنها را شکل داده باشند. در کنار یک ایستگاه توقف کردیم که دو یا سه چادر محلی در آنجا افراشته شده بود. در کنار یکی از این چادرها پسر جوانی مشغول نواختن سازی به نام بانجو بود.
بانجو ساز بلوچی

بانجو ساز بلوچی

صدای بسیار غمناکی داشت، شاید هم آهنگی که نواخته می شد سوز داشت. مجذوب صدای آهنگ شدم و دیگر توان مقاومت در برابر فوران احساساتم را از دست دادم و کمی آنطرفتر در تنهایی خودم و این سیستان مجذوب صدای سوزناک کوه های مریخی تا بینهایت شدم. دشتی سرشار از این کوه ها که می توانستم ساحل بودنش را تصور کنم. می توانستم آب را بر فراز آنها ببینم. بین سنگ های عجیب آن کمی راه رفتیم و باز هم عکس اندازی و ثبت خاطرات.
دوباره سوار بر کمپر و باز هم به سمت شرق روانه شدیم. در طول مسیر همگی بیشتر مشغول نگاه به منظره ها و زیبایی های این جاده ساحلی بودیم. کمی جلوتر که یکی از این کوه های مریخی به جاده رسیده بود توقف کردیم و به دنبال میثاق از کوه بالا رفتیم. ارتفاع این کوه ها زیاد نبود ولی به صورت صخره هایی از جنس گل خشک شده بود. وقتی لبه آن می ایستادیم و پایین را نگاه می کردیم صحنه ترسناکی بود، ولی نمی توانستم مجذوب ساحل بی انتهای آرامی که روبروی ما بود نشوم. به نظر می رسد حدسم در مورد تاریخ این کوه‌ها درست بود و قدم به قدم پر بود از فسیل و صدف و موجودات دریایی که در لابه لای سنگ ها در تاریخ ثبت شده بودند. این منظره را بسیار دوست داشتم و اگر فرصت داشتیم حاضر بودم ساعت ها به نظاره این صحنه عجیب طبیعت بنشینم. بنشینم و به هیچ بودنم در طول این بیکران دریا و در طول این تاریخ بی انتها غرق شوم. آنا نتوانست این کوه ها را بالا بیاید و پایین منتظر ایستاده بود. نهایتا به جاده ملحق شدیم و به سمت مقصد نهاییمان که بندر بریس بود حرکت کردیم.
بندر بریس

بندر بریس


30 کیلومتر دیگر به سمت شرق رفتیم. دیگر مناظر اطراف جاده بسیار عجیب بود. سمت راست سواحل بسیار زیبا و آرام و سمت راست کوه های بسیار عجیب و بینهایت مریخی. هوا دیگر خنک نبود و حالا گرمای هوا آزاردهنده بود. به بندر بریس رسیدیم. آن سوی بندر صخره های برافراشته بزرگی را می دیدیم و داخل آن انبوه قایق ها و لنج ها که مشغول کار بودند. تصمیم گرفتیم به بالای آن صخره ها برویم. با پرس و جو از محلی ها مسیر را پیدا کردیم. قبل از آن مجبور شدیم که داخل روستای بریس کمی معطل شویم که پنچرگیری ماشین را انجام دهیم که در حین این کار هندوانه خوشمزه ای که من ابتدای مسیر خریده بودم را خوردیم. در آن گرما بسیار لذت بخش بود. وقتی به بالای صخره رسیدیم با صحنه فوق العاده زیبایی روبرو شدیم که انصاف نمی بینم توصیفش کنم و بهتر می بینم که با تصاویر این صحنه ها را ابراز کنم. تنها به این قسمت بسنده می کنم که وقتی با میثاق در حال نزدیک شدن به لبه این صخره بودیم که همانند یک پرتگاه کاملا عمودی چندصد متری بود، یک مرغ دریایی بزرگ با فاصله چندمتری ما بالا آمد و دوباره برای شیرجه زدن به ساحل پرماهی به پایین رفت. برای من این صخره بهترین و زیباترین قسمت سفر بود. زیبایی که شاید ساعت ها بر لبه آن می نشستم و به افق خیره میماندم. افقی که تا بی نهایت دریا بود و اقیانوس.
بعد از انبوه زیبایی هایی که دیدیم دوباره راه افتادیم و به سمت چابهار بازگشتیم. در طول مسیر همگی یا خواب بودیم و یا مشغول نظاره کردن به زیبایی های دوست داشتنی سیستان. از ظهر گذشته بود که به چابهار رسیدیم. تمام تلاش خود را کردیم تا یک رستوران برای ناهار پیدا کنیم ولی متاسفانه رستورانی سرویس نمیداد. از طرفی میثاق بسیار تعریف غذایی محلی به آچارگوشت را شنیده بود که دوست داشتیم آن را امتحان کنیم. ولی باز از شانس بد ما تمام رستوران‌های محلی غدایشان تمام شده بود. به بازار محلی رفتیم و کوتاه در آن گشتی زدیم. بعد از آن که مطمئن شدیم تمام رستوران های محلی غذا ندارند به رستوران ساحلی تاج محل رفتیم. رستورانی که به آشپزهای هندی اش معروف بود. آچار گوشت سفارش دادیم که غذای نسبتا تندی بود. و البته قلیون هلاکویی که از تنباکوی محلی درست شده بود. من قبل از این سفر معمولا اهل قلیون نبودم ولی در این سفر مجذوبش شده بودم. البته قلیون ها محلی. بعد از صرف شام به منزل برگشتیم. من و میثاق و جانت و مهدی و متین در انتهای شب برای شب گردی به یک کافه رستوران ساحلی رفتیم و شب نشینی دوم چابهار را ادا کردیم. در انتهای شب که به خانه برمی گشتیم از شدت خستگی توان باز نگه داشتن چشمهایم را نداشتم. این روز برای من بهترین روز بود. زیبایی هایی را دیدم که شاید سالها بعد دوباره فرصت دیدن آنها را به دست بیاورم.

 

سفرنامه مهرداد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *