سفر به ترکیه با کمپر

همیشه گفتن اولین تجربه ها خیلی خوب به یاد آدم می مونه، امروز اینو کاملا حس کردم. اولین بارم بود که میخواستم با یه اکیپ برم سفر که هیچکدوم رو نمیشناختم. راستش اولش نگران بودم که مبادا نتونم باهاشون مَچ بشم ولی وقتی که بهار اومد دنبالم همه چی تغییر کرد تا برسیم به خونه ی مژده اینا کلی باهم رفیق شدیم. بچه ها رو که دیدیم همون ۵ دقیقه اول یخمون شکست و سر شوخی ها وا شد… پیمان و بقیه پسرها بارهارو بستن رو باربندِ پام و ساعت ۶ راه افتادیم. .. راستی گفتم پام ،یادم رفت معرفیش کنم .. پام یه فولکس واگن ۲۶ ساله ست ک دیگه الان رفیقمونِ و قراره باهاش ده روزی بریم ترکیه رو بگردم و به نظرم خیلی پسرِ جذابیه
 داخل کمپر (پام)

داخل کمپر (پام)

خلاصه اینکه راه افتادیم به سمت مرز بازرگان، تو مسیر کلی بازی کردیم از همه باحالترش ۷ خبیث بود ک صفورا هی گاف میداد و ما جریمه اش میکردیم یا اون جریمه خبیثانه ی من که بهار رو مجبور کردم زبونشو بچسبونه به شیشه و بقیه ماشینهای تو خیابون رو نگاه کنه.
از پیمان هم نگم براتون که با وجود اینکه یه لیدر مهربون بود ولی این لابه لا هی تذکر میداد که پاتون رو نزارید رو این قسمت تخت خواب تاشوِ که مبادا بشکنه و اگر بشکنه خودتون اذیت میشید و فلان .. بیچاره این همه هم تذکر داد آخرشم من و ناهید خرابکاری کردیم و اون میله رو شکوندیم البته که انداختیم گردن ناهید و من قِصِر در رفتم ولی هرچی میشد پیمان به من گیر میداد منم هی بیشتر حرصش میدادم تا وقتی که رفتم جلو ماشین کنار دستش نشستم و بهش تخمه تعارف کردم و سر صحبت رو وا کردم…
کمپر (پام)

کمپر (پام)

دوست داشتم از تجربه سفرهاش بدونم که واقعا برام جذاب بودن ،شروع کرد به تعریف کردن از سفرهای هیچ هایک های که رفته بودن و کلی سرمون گرم شد و چیزهای جدید یاد گرفتم تو همین و وین بود که رسیدیم به صوفیان و برا ناهار تو یه رستوران نگه داشتیم و من و سه تا از بچه ها کباب کوبیده خوردیم و بقیه هم دیزی تو این فاصله کلی هم با استارک بازی کردیم، استارک سگ مژده و پیمان که خیلیی جذاب و شیرینِ من که کلی عاشقش شدم

بعد ناهار برو بچ چایی زدن بر بدن و دوباره راه افتادیم و همون روال خوشگذرونی تو ماشین تا اینکه یهو به خودمون اومدیم دیدیم که رسیدیم به شهر مرزی بازرگان و مسافرخونه جعفرپور رو که قبلا مژده برامون رزرو کرده بود رو پیدا کردیم، ساده بود اما خیلی به جا بود کلی خستگی در کردیم ولی مژده و پیمان پیش ما نموندن و واسه اینکه پام رو زودتر از مرز رد کنن و خیلی تو صف معطل نشن شبونه از مرز رد شدن. تو این فاصله ما خیلی گشنمون شده بود ، من و سروش و خانواده موحد رفتیم شام خوشمزه زدیم بر بدن روحمون شاد شد، بال کبابی با ادویه مخصوص ترکی که خیلی تند بود ولی واقعا خوشمزه بود ،بعد شام هم دیگه رفتیم که دوش بگیریم و بخوابیم که فردا صبح ساعت ۷ با مژده و پیمان تو مرز ترکیه قرار داشتیم که بریم و یه سفر خفن رو شروع کنیم.
ساعت شیش و ربع با صدای آلارم گوشیِ من از خواب پریدیم.. من و صفورا و بهاره تو یه اتاق خوابیده بودیم … درواقع بگم بیهوش شده بودیم از بس که اتاقمون گرم بود نصفه شبی صفورا رفت از صاحب مسافرخونه پنکه گرفت و یکم هوا خنک تر شد ولی خیلی خوب خوابیدیم، به من که خیلی چسبید رو یه تخت دو نفره تنهایی وِلو شده بودم.
خلاصه خوابالو خوابالو از جاهامون زدیم بیرون و بعدِ دست و صورت شستن، بار و بندیلمون رو جمع کردیم و زدیم بیرون که ساعت ۷ برسیم به ورودی گمرک.
هوا خیلی سرد بود؛ البته که طبیعی بود اونجا هنوز رو کوههای اطرافش برف بود و بادِ خیلی سردی هم میوزید، ما هم که تازه از رختخواب زده بودیم بیرون، دِ بدتر
یه کمی از راه رو پیاده رفتیم تا دوتا ماشین خالی اومدن بارهارو گذاشتیم تو صندوق ماشینها راه افتادیم تا رسیدیم من و بهار بدو بدو بارهامونو گذاشتیم رو ایکس ری ولی بچه ها موندن تو صف… راستش من اصن متوجه نشدم که یهو پریدیم وسط صف ولی بعدش بچه ها بهم گفتن و من کلی ناراحت شدم چون به هرحال من ناخواسته حق دیگران رو ضایع کردم.
 بهرحال ما خوش خوشان رفتیم که پاسپورتهامونو بدیم برا خروج ، ولی یهو پلیس اونجا با یه لهجه شیرین ترکی گفت که عوارض خروج از کشور رو باید به فلان شماره حساب واریز کنید که از قضا ماها هممون اشتباه واریز کرده بودیم و ۲۵ هزار تومن رفت تو پاچمون.
خلاصه با کمال بی میلی بهار رفت که عوارضِ خروجیِ جفتمون رو واریز کنه .. تو این فاصله بقیه بچه ها هم عوارضهاشون رو واریز کردن و همگی به هم ملحق شدیم و بارها رو بستیم روی باربند ماشین و بدون هیچ مسئله یی از مرز رد شدیم …
امروز هم مث دیروز تو ماشین کلی خوش گذروندیم و بازی کردیم، چون دیشب هم خوب استراحت کرده بودیم قرارمون این بود که تا شهر ارزروم رو تخته گاز بریم.. ماهم که کلی ذوق داشتیم واسه رسیدن به مقصد صدامون در نیومد

تو مسیرمون یه جایی بود به اسم هوراسان یجا پیاده شدیم که صبحونه بخوریم، یه کافه باحال با غذاهای محلی پیدا کردیم، یه مدل کله پاچه داشت که نظر آقایون رو جذب خودش کرد ولی ما خانمها اکثرمون سوپ خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود.
حالا اینا به کنار اونجا ما با یه فاجعه یی مواجه شدیم که اصن نمیدونم چجوری بگم براتون، آقا چشتون روز بد نبینه اونجا متوجه شدیم که ترک های ترکیه یه اعتقادِ خرافات طوری دارن که توی دستشویی هاشون شیلنگ و آفتابه نمیزارن، بجاش یه پارچ کوتوله دهن گشاد میزارن که مجبوری با همون کارتو راه بندازی.

نگم براتون که چه مکافاتی بود ولی مجبور بودیم که باهاش کنار بیاییم چون اینجوری که بوش می اومد کل این سفر رو باید اینجوری سر کنیم فقط میخوام زودتر برسم ببینم با توالت فرنگی هاشون چ غلطی باید بکنم حالا شما فکر میکنین دلیل این کارشون چیه؟ اینا باورشون اینه که اگر چیزی مثل لوله مانند که سر و تهش باز باشه جِن میره توش و اونا جِنّی میشن واسه همینم اصلا از همچین چیزهایی استفاده نمیکنن …
خلاصه اینکه صبحونه مون رو خوردیم و دوباره ادامه راه تا رسیدیم به شهرِ اِرزروم ، رفتیم یه چندتا جایی دیدنی ک همون نزدیکی ها بود رو دیدیم ی دوساعتی هم پیمان بهمون فرصت داد ک بریم پاساژهای دور و بر رو بگردیم  از اونجایی که من ترجیح میدم وقتی که میرم مسافرت کمترین زمان رو برا خرید بزارم، با سروش که اونم با من همفکر بود رفتیم تو خیابونا یکم دور زدیم ..
ارزروم ترکیه

ارزروم ترکیه

یه چیزی که خیلی برام جالب بود این بود که همه مردم ارزروم با شنیدن صدای اذان بدو بدو میرفتن سمت مسجد هاشون و صف های طولانی برای نماز جمعه شون داشتن که پیر و جوون ، زن و مرد برا نماز ایستاده بودن و یه حس اتحاد خاصی بینشون بود .. همونطوری که محو دیدن آدمهای جالبِ شهرشون شده بودیم پُرسون پُرسون رفتیم یه چندتا پاساژ هم گشتیم و یکم خرید کردیم و راس ساعت ۲ رفتیم پیش ماشین منتظر موندیم تا مژده و پیمان بیان ک راه بیوفتیم … وسطهای راه بود ک پیمان رفت بنزین بزنه ماهم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم دستشویی
ارزروم ترکیه

ارزروم ترکیه

خوشحال و خندان نشستیم تو ماشین و یه بحث حسابی راه افتاد راجب طول کشیدن دستشویی و جزییاتش که انقدر خندیدیم من که دلم درد گرفته بود دیگه اشکمون از خنده زیاد در اومده بود وقتی که صدای قهقه ها خوابید بچه ها بحث فلسفی راه انداختن که من اصلا دوست نداشتم و یکم دراز کشیدم استراحت کنم که یهو خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم باد داره همه چی رو با خودش میبره اصن یه وضعیتی بود پیمان هر لحظه میرفت وسیله های رو باربند رو چک میکرد که مبادا چیزی بیوفته، ماها هم استرس داشتیم که وسیله هایی که خریدم نیوفته پایین، ولی یهو یه صدای بلندی اومد انگار که یه چیزی افتاد پایین. پیمان زد بغل من و سروش رفتیم که ببینیم چی افتاده پایین کلی دویدیم و ازشون دور شدیم هرچی با نور گوشی هامون نگاه کردیم چیزی پیدا نکردیم خیلی هم باد سردی میزد انگار میخواست مارو با خودش ببره، بدو بدو رفتیم چپیدیم تو ماشین که یکم گرم شیم خیالِ بچه ها هم راحت کردیم که چیزی نیوفتاده پایین و هممون توهم زدیم…

پیمان همچنان رانندگی کرد تا رسیدیم به شهر سیواس ،اونجا یه هتل ۵ ستاره به اسم هیلتون رزرو کرده بودن که ما تقریبا ساعت ۱۰ شب رسیدیم به هتل .. جای خیلی خوب و شیکی بود که کلید سه تا اتاق توی طبقه هشتم رو دادن بهمون و گفتن برید حالشو ببرید.. ماهم خسته و داغون از صبح تو راه بودیم وقتی رسیدیم آنچنان حالی کردیم با اون وانِ پر از آب داغ که خستگیمون کاملا در رفت و بعدشم که طبق معمول چک کردن اینستاگرام و بسته شدنِ چشام از فرطِ خواب

هتل هیلتون سیواس

هتل هیلتون سیواس

سفرنامه زهره

‏2 دیدگاه در نوشته‌ی “سفر به ترکیه با کمپر

  1. سلین

    سلام . میشه لطفا بگین برای رد شد سگ همسفرتون از مرز مشکل خاصی پیش نیومد؟ مدارک خاصی ازتون نخواستن؟

    1. admin نویسنده

      سلام، نه چیزی چک نکردن، ولی تنها چیزی که لازم بود هم همون مجوز و شناسنامه هست برای خروج سگ از مرز زمینی به ترکیه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *